آفتابه دار مسجد شاه


مي گن: تهران يك مسجدي داشته به نام مسجدشاه و اون مسجد يك دستشويي داشته و اون دستشويي هم مسوولي داشته. اونجا به جز مسوول، يكسري آفتابه هم داشته. كار اين مسوول اين بوده كه صبحها همه آفتابه‌ها رو پر كنه و براي استفاده مردم بذاره جلوي در ورودي دستشويي و مردم هم يكي يكي بيان و اونها رو بردارن. از قضاي روزگار روزي گذر مسافري براي قضاي حاجت به اين دستشويي افتاد. رفت جلو و يكي از آفتابه‌هاي آب شده و اماده رو بردارشت. كه يكهو داد مسول دستشويي بالا رفت كه ” اي آقا۱ چه مي كني؟! فكر كرده اي اينجا شهر هرته؟” مسافر متعجب نگاهش مي كنه و ميگه كه فقط مي خواسته يك آفتابه رو برداره و همين. مرد بهش ميگه” اون آفتابه رو كه دستته بگذار زمين و اون يكي رو بردار” مرد متعجب ميپرسه مگه آفتابه با آفتابه چه فرقي داره؟ مسول دستشويي با قيافه حق به جانبي از روي كرسي‌اي كه بهش تكيه زده بود بلند ميشه و ميگه:” آخه مرد حسابي اگه قرار باشه هركي هر آفتابه‌اي رو كه دلش مي خواد برداره پس من براي چي اينجا نشسته‌ام؟!”

درارتباطات بین فردی و یا سازمانی دربرخوردهای اجتماعی و روزمره و خیلی موارد دیگر میتوان تیپهایی خاص از آدمها را دید که گویی روح آفتابه دار مسجد شاه درایشان حلول کرده . نیاز به دیده شدن و مهم تلقی شدن امری است طبیعی همه ما در هرپست وجایگاهی تمایل داریم دیده شویم و اهمیت مان را بفهمند.اما به چه قیمتی ؟تحمیل فشار ودرد،ایجاد حس حقارت وایجاد تنش و عصبیت در دیگران نشانه هایی است که بروشنی حکایت از وجود حس حقارت شدید درخود فرد دارد.او فکر میکند از بد روزگار به پوزیشنی در حدو قواره “آفتابه داری مسجد شاه” نائل شده .اگر پای صحبتش بنشینید احتمالاً به زمین و زمان غر میزند که قدرش را ندانسته اند ، استعدادش را نشناخته اند ویا بخاطر زیراب زنیهای رقبا و بدخواهان است که اینجا گیر افتاده.چنین فردی احتمالاًاز پست و مقام وجایگاه اجتماعی درخشان گذشته اش داستان پردازیها میکند و حتی تحولات کلان جامعه را مقصر شکستها وجایگاه حقیرفعلی اش می داند. پای درد دلش که بنشینی با حسرت از آینده درخشانش میگوید که در صورت رای آوردن کاندیدای مورد نظرش نصیبش میگشت و حالا داره چوب صداقتش را میخورد. و…اوهمیشه هزاران دلیل و بهانه برای توجیه رفتار آفتابه داری اش در توبره دارد .خورجین این افراد همیشه پراست از این توجیهات.

“آفتابه دار مسجد شاه” صرف نظر از اینکه یک داستان واقعی باشد یا نه ،یک مدل ذهنی است که در اعماق وجود همه ما میتواند نهادینه شود و انعکاس آن در رفتارهای روزمره خودش را به نمایش درآورد.مدل ذهنی آفتابه دار مسجد شاه کافی است در ذهن یک مدیرارشد سازمان رسوب کند یا در وجود یک معلم یا راننده تاکسی یا دست فروش مترو ویا یک نماینده مجلس .هیچ فرقی نمیکند ،نتیجه آن انتقال حس حقارت خود به دیگری است وتلخ کردن کام دیگران و البته احساس تجربه قدرتمند بودن. هرچه جایگاه کسی که به این مدل ذهنی عادت کرده رفیعتر باشد تاثیر آن هم مخربتر خواهد بود.

مراقب باشیم اول اینکه خودمان آفتابه دار مسجد شاه نباشیم و دوم اینکه با سلام و صلوات از کنارشان بگذریم که مجروح شاخ گربه ایشان نگردیم.(آمین)


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *